پری شب
نظریادتون نره
سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
پری شب
نظر یادتون نره
کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن!
مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید...
پس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن!
رعد در آسمان پیچید، ولی کودک گوش نداد...
کودک نگاهی به اطراف کرد و گفت خدایا بگذار ببینمت!
ستاره ای درخشید ،ولی کودک توجهی نکرد...
فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده
و یک زندگی متولد شد،ولی کودک نفهمید...
با ناامیدی گریست.خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی!
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت…..
پری شب
نظر یادتون نره