تنهایی
به کلبه تلخ نویس های پری شب های تنهایی خوش آمدید!
دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢۳ :: ٩:٠۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : پری شب      


مترو ایستاد سوار شد. یه چند قدمی توی واگن زد و نشست.

روبروش یه زن میانسال ودختر جوان نشسته بودن.

خاطرات صاعقه وار به مغز پسر برخورد میکرد.

خود خودشبود.

همونی که ادعا میکرد من بدون تو میمیرم الان روبرویش نشسته بود و اینطوری نگاهش میکرد؟

توی دلش تبسمی بقصد انکار زد و فکر کرد می بینم که هنوز زنده ای پس دروغ میگفتی همه ی شما دخترها همین هستید . . .
چند بار سعی کرد نگاهش رو بدزده اما گریزی نبود انگار دختره فقط زل زده بود بهش سردسرد.اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش پرتاب میشد.

ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.
تصمیم گرفت یه ایستگاه زودتر پیاده بشه و از زیر بار این نگاه سرد فرار کنه.

همین که ازجاش بلند شد تصمیم گرفت برای آخرین بار مثل خود دختره بهش زل بزنه . . .
زن میانسال لبخند تلخی زد و گفت:زیاد خودت رو خسته نکن 4 سال از بس گریه کرده نابینا شده. پیاده شد و مترو رفت. . . . 
   

درباره وبلاگ
پری شب