تنهایی
به کلبه تلخ نویس های پری شب های تنهایی خوش آمدید!
جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٧ :: ٧:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : پری شب      

28آبان تولد دخترک بود.

یعنی فردا...

تادیروز دخترک به این فکر می کرد که آیا برای خود تولد بگیرد یا نه؟

اما امروز همه چیز فرق می کرد.

او جشن تولد را به دست فراموشی سپرده وبه چیز دیگری می اندیشید.

او تا چند روز پیش حتی نمی دانست در آستانه ی 14 سالگی قرار دارد و فردا 14 سالش می شود.

همه نیز او را به دست فراموشی سپرده اند.

ای کاش اصلا به این دنیا وارد نشده بود.

اصلا چه می شد اگر یک نفر,تنها یک نفر روی این کره ی خاکی کم تر می بود.

آرزوی او برای تولدش این بود:

ای دنیای بیرنگ دست از سر زندگی من بردار,توهم مرا تنها بگذار...

او دلش می خواست شانه هایی بود تا سر بر آن ها میگذاشت و گریه میکرد؛انقدر گریه می کرد تا دل تنگش آرام بگیرد.

او دلش کسی را می خواست تا با او درد و دل کند...

اما تمام این ها در رویاهایش جای داشت...



و دخترک دیگر فقط توانست به خود بگوید:

                       تولدم مبارک 

              تشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

             هوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

انگار تقدیر او تنهایی بود...


پری شبقلب

نظر یادتون نره









درباره وبلاگ
پری شب