گفتگوی کودک و خدا از دیدی دیگر

 


کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن!
مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید...

پس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن!
رعد در آسمان پیچید، ولی کودک گوش نداد...

کودک نگاهی به اطراف کرد و گفت خدایا بگذار ببینمت!
ستاره ای درخشید ،ولی کودک توجهی نکرد...

فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده
و یک زندگی متولد شد،ولی کودک نفهمید...

با ناامیدی گریست.خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی!
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت…..

/ 8 نظر / 8 بازدید
سمیرا

با سلام امیدوارم حالتون خوب باشه ما تازه اومدیم و میخواهیم دوستان خوبی داشته باشیم تو این دنیای مجازی اگه میشه با هم تبادل لینک کنیم ما رو با نام از هر دری سخنی لینک کنید و بگید تا با افتخار لینکت کنم خواهش میکنم زور زود تتتتتتتتتتتتتتتتتتند بیا تنددددددددددد حالا نه به اون شدت ولی بیا www.binazir62.mihanblog.com

عاشقانه می گویم (مهدوی)

عجب کودک سر به هوایی بوده [زبان] البته اشکالی نداره از کودک نباید انتظار داشت که همون لحظه بفهمه که چی شد... بعدا که متوجه بشه که چقد خدا پیشش بوده و حواسش نبوده هم خوشحال میشه هم ناراحت خوشحال از اینکه خدا همیشه کنارش بوده و هست ... ناراحت از اینکه چقد می تونسته خدا رو لمس کنه و نکرده.. خیلی قشنگ بود متنت

سیدعلی

سلام آبجی.خوبی؟ .روز ولنتاینت هم مبارک[گل][گل][گل]

سیدعلی

سلام.ممنون که اومدین و تبریک گفتین