آرزو

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!


پری شبقلب

نظر یادتون نره

/ 47 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهران

خیلی بی معرفت شدیا [نگران]

پوریا

پیش من اگه وقت کردی بیا.

پوریا

پیش من اگه وقت کردی بیا.

نرگس

مرسی عزیز بازم بیا عزیز

پوریا

آین آدرس وب جدیدمه ببین باز میشه.

پوریا

آین آدرس وب جدیدمه ببین باز میشه.

پوریا

روش های مردم آزاری رو بخون خیلی جالب تر.

پوریا

پس چی فکر کردی مثل وب تو کسل کننده هستش.[قهقهه]

محمدرضا

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود!!!